تبليغاتX
كارمندانه

كارمندانه

هفت بيجار

مكاتبات اداري 43

 

رياست محترم حراست ,جناب حاج آقا‌گوش‌نواز

 

 با سلام,احتراما, درمراسم توديع مديريت كل  سابق حج و اوقاف ,حاج آقا متولي زاده, تابلوي نفيسي جزو هدايا بود كه با خط خوش نوشته شده بود

فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد كه مي حرام ولي به زمال اوقاف است

كه باعث كدورت نامبرده و پورخند حضار گرديد. نظر به اينكه تحقيقات به عمل آمده ثابت نموده كه كه دست استكبار جهاني و صهيونيزم بين‌المللي دركار نبوده بلكه شيطنت قنبرچاي‌بخش آبدار چي توبيخ شده علت اصلی آن  بوده استَ تقاضا مي‌شود بررسي اين پرونده را مختومه اعلام فرماييد.

 

 رياست دفتر روابط عمومي

 

 مهرورز

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 18:28  توسط ابولي  | 

مكاتبات اداري 42

جناب آقاي اسماعيل سرافكنده, رياست محترم صنف كله‌پزها با سلام و احترام اين جانب مدير انتشارات انديشه سوز مدتي پيش جهت تغيير حرفه از كتاب‌فروشي به كله‌پزي اقدام كردم, ليكن با‌اين توجيه كه‌رسته صنفي جديد هم بايد فرهنگي باشد مجوز پروانه كسب به اين جانب داده نشد. در حالي‌كه به دلايل زير اين حرفه نيز بار فرهنگي دارد. اولاً هردو حرفه با كله, سرو كار دارد. و هردو هم‌ به بي‌كلگي ختم مي‌شود.ثانيا اين جانبً براي اولين بار از رايانه استفاده مي‌كنم تا مشتريان بتواند بيوگرافي گوسفند رااز تولد تا رحلت مشاهده كنند كه اين‌نحستين بار است كه در اين حرفه نيز , نظير كتاب‌فروشي‌هاي معتبر ,كله به‌صورت ديداري- شنيداري برگزيده مي‌شود .ثالثاً, بيت زير كه در كتابفروشي نصب شده بود در اين شغل نيز كاربرد دارد : آن‌كه دايم هوس سوختن ما مي‌كرد كاش مي‌آمد و از دور تماشا مي‌كرد علي‌هذا با تقديم دلايل فوق تقاضا دارم با تغيير حرفة اين جانب موافقت فرماييد رجاي واثق دارم كه در شغل تازه مي‌توانم بيش از پيش منشاء خدمات فرهنگي ذي‌قيمتي شوم. با احترام: بابا ريحان گنجوي
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:50  توسط ابولي  | 

سركار خانم ماندان
ا
خمس و زكاتش را بدي خلال است.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 15:25  توسط ابولي  | 

مكاتبات اداري 41

رياست محترم دادگاه خانواده, جناب حاج‌آقا شب‌افروز

سلام عليكم. به استحضار مبارك مي‌رساند: مدتي پيش عيال بنده در خيابان بي‌مقدمه دست به دامن

فالگير شد و قناري ملعون نامبرده هم به نيت بنده فال حافظي انتخاب كرد كه از قضاي بد اين شعر آمد

به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش كه اين سخن سحراز هاتفم به گوش آمد

زمرغ صبـــح ندانـــــــــــم كه سوسن آزاد چه گوش كرد كه با ده زبان خموش آمد

از آن روز به بعد روزگار اين حقير سياه شده چون مدام عيال مربوطه به اين جانب سركوفت مي‌زند كه تو

اگر ريگي به كفشت نداري سروكلة عشرت توي فال تو چرا پيدا شده؟ (عشرت زن بيوة همساية‌مااست). و

هاتف هم همان موبايل است كه با هم قرارو مدار مي‌گذاريد و مرغ صبح هم همان قناري ‌صاحب‌مرده است و

سوسن آزاد هم من هستم‌كه به اقرار حافظ مرا خاموش وبي‌زبان گير آوردي(جسارت است اسم عيال بنده

دختربس است كه توي خانه سوسن صدايش مي‌كنيم) و خلاصه,دو پا را دريك كفش كرده كه مهرم حلال و جانم

آزاد
. با تقديم اين عرض‌حال تقاضا مي‌شود به نحو مقتضي به مشاراليها ابلاغ فرماييد كه اين جانب هيچ

نقشي در عملكرد سوء قناري معلوم الحال نداشته و ندارم. چنانچه تدابير داهيانة سركار نتيجة‌مثبتي به بار نياورد

اين‌جانب چاره‌اي جز عمل كردن به توصية لسان‌الغيب شيرين سخن ندارم
.
اجركم عندا...
حاج داود عشرت طلب‌ مردد
+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 7:51  توسط ابولي  |